سخن نیمکت نشین
اعضای جدید شورای مرکزی کمیته نیمکت طی انتخاباتی که راس ساعت 10:50 مورخه 17/1/91در سالن دانشگاه آزاد اسلامی اوز برگزار شد، انتخاب شدند.
اکنون اعضای جدید شورای مرکزی نیمکت نشین بازم اومدیم تا نیمکت های عصر اوز را پر کنیم. و با یک سروسامان خوبی به مردم و روزنامه شهرمون کمک کنیم دست به دست هم بدیم تا یک نوآوری خوبی برپا کنیم. ما اعضای جدید یک درجه اومدیم بالاتر تا در کنار همین بزرگترهای روزنامه دبیر اول و دبیر دوم و اعضای شورای سرپرستی روزنامه رشد کنیم و به امید آن روز که ما هم در جلسات شورای سرپرستی حضور داشته باشیم.
بگذریم، یادگیری و تجربه ای که ما در هر یک از جلسات نیمکت آموخته ایم نوشتن و خواندن مطالب چه در حضور دیگران و چه در مراسم های مختلف و یا به چاپ رساندن مطالب مفید و آموزنده در روزنامه شهرمون و طرز همکاری گروهی و فعالیت در کارهای عمومی و جامعه مردم است. ما اعضای جدید شورای مرکزی هدفمون شروع تفکری نو، اندیشه ای سازنده و اطلاع رسانی و امید رسانی و راه کارهای خوب و ارتقاء و نهادینه کردن این حرکت فرهنگی برای جوانان و نوجوانان و حتی مردمان شهرمان داریم. ما گرد هم می آییم تا آغازی دیگر داشته باشیم. اعضای جدید نیمکت: فاطمه مبصر (دبیر اول) عبداله جنیدی (دبیر دوم) شیما غفوری نژاد (منشی) زینب راوند و بنفشه مرادی (روابط عمومی) محمدرفیع راوند و شهاب شفائی.
بنفشه مرادی
بـا مـن بـه زبـان خـودم سخـن بگـویید
تا به حال شده دوست داشته باشی کوله بارت را ببندی و بری؟ شده آرزو کنی ای کاش می توانستی خانواده ات را خودت انتخاب کنی؟ بدون شک 90% نوجوانان این حس را تجربه کرده اند ...
خیلی وقت ها با تمام وجودت حس می کنی که واقعاً خسته ای!
خسته ای از اینکه بلد نیستند به زبان خودت با تو صحبت کنند.
معمولاً اینگونه صحبت می کنند:
کجا بودی؟ با کی بودی؟ گفته بودی ساعت 9 می آیی اما الان 9:15 شده است. به فلانی زنگ زدم اما آن جا هم نبودی ... راستی تلفنت را چرا جواب نمی دادی؟ این گونه صحبت کردن من و امثال من را از خانواده هایمان دورتر می کند. این گونه صحبت کردن را دوست نداریم. چقدر خوب می شد اگه می گفتید: منتظرت بودم، دیر کردی، نگرانت شدم، دوست دارم هر کجا که هستی مرا در جریان بگذاری چون می دانی برایم مهم هستی و نگرانت می شوم فرزندم. به فرزندانتان عشق بورزید، همه چیز در اختیار گذاشتن پول و بهترین امکانات نیست.
چگونه سخن گفتن را بیاموزید تا به حال شده با فرزندانتان به زبان خودش سخن بگویید؟ همه ی فرزندان شما نتیجه ی رفتار و برخورد شما هستند، روزی اگر از فرزندانتان دروغی شنیدید او را سرزنش نکنید فقط کافی است یک سوال از خود بپرسید: من چه کردم که او دروغ گفت؟ هرگز گله نکنید که چرا فرزندان سر به راهی ندارید. چرا به حرفهایتان گوش نمی دهند؟ چرا مقرراتی که برایشان گذاشته اید را رعایت نمی کنند؟ چرا امروز فرزندی که دیروز آرزویش داشته ای را ندارید؟
چرا محبتی که شما باید به آن ها می دادید را گاهی از جنس مخالف می گیرند؟ چرا حرفهایتان را از این گوش می شنوند و از گوش دیگر بیرون می کنند؟
دست نگه دارید، دیگر اعصابتان را به خاطر چیزی که خودتان مقصرش بوده اید هدر نکنید. همه ی ما حرف های نگفته داریم. حرف هایی که هرگز به پدر و مادرهایمان نزده ایم. به دلیل خیلی چیزها امروز فرصتی شد تا بنویسم، با فرزندانتان درست باشید درست یعنی همه چیز! به او بفهمانید که آنها مهم ترین سرمایه های شما هستند به او بفهمانید که به او اعتماد دارید و نگرانی هایتان را با عشق نشان دهید نه با تندی! اگر می خواهید فرزندان پرخاشگری نداشته باشید فقط یک بار با او به زبان خودش سخن بگویید.
مریم رحمانی
بهترین و همیشگی ترین دوست
تا حالا شده احساس تنهایی کنی؟ فکر کنی که هیچ کس نیست که تو رو درک کنه.
مطمئنم که این اتفاق افتاده خب تو این موقع چه کاری انجام می دی؟ بیشتر ما میریم پیش یکی از صمیمی ترین دوستانمون تا باهاش درد و دل کنیم اما حتماً بازم این اتفاق افتاده که همون دوستت که از نظرت سنگ صبورته واست وقت نداشته باشه اون وقت چی؟ اون وقت چکار میکنی؟ بنظرت دیگه کی هست؟ خب حالا رسیدیم به اصل قضیه من اینجا می خوام بهتون یه دوست معرفی کنم که از روز اول همه می می شناسنش از بزرگ و کوچک، پیر و جوون، زن و مرد، دوستی که همیشه واسه ما وقت داره اما ما بی معرفتا خیلی وقتا از یاد می بریمش یا وقتی کارمون باهاش تموم شد دیگه تا مشکل بعدی سراغش نمی ریم.
اما اون بازم پیش خودش می خنده و می گه عیب نداره باز هم هر موقع کارت گیر کرد بیا پیش من تا حالا خودت فکر کردی که این دوست عزیز که تنهاست، دوست داره که تو هم بهش یه سری بزنی سرتو بالا بگیری بهش بگی سلام امروز فقط به خاطر خودت اومدم، اومدم که بگم خیلی دوستت دارم ازت تشکر کنم که اینقدر به فکر منی و شرمندم که تا الان برات بنده خوبی نبودم اما اگه دقیق گوش کنی داره یه ندایی می یاد که می گه یکی اون بالاست که هنوزم دوست داره.
شیما غفورنیا
تابستون امسالم چه جوری می گذره!!!
1 -وقتی دلت بستنی خنک و پفک می خواد وقتی دلت می خواد جلو تلویزیون بخوابی دو تا پاتو رو هم بندازی و برنامه کودک ببینی وقتی این روزای آخری مثل آدامس موزی کش می یاد.
2 - واسه امسال تابستون کلی برنامه دارم. تصمیم گرفتم بعد کنکور یا برم کلاس شنا یا زبان یه گزینه سوم هم هست به اسم ماشین سواری که زمانش از 5 بعد از ظهر هست تا 2 شب الی 4 صبح، که البته پیست ماشین سواری این اجازه رو نمی ده. مجبوریم ماشین بابا رو کش بریم یا اونقدر نق بزنیم، گریه کنیم که یه دونه یا واسمون بخرن یا اجاره کنند.
3 - تابستون مگه خوشیش به چیه؟ یه تابستون داریم و یه تا لنگه ظهر خوابیدن. تو کوچه بستنی خوردن و واسه بچه همسایه زبون درآوردن. یه تابستونه و خونه فک و فامیل مهمون شدن.
4 - اگه کارنامه بیاد که می یاد که امیدوارم صد سال سیاه نیاد و معلوم بشه قبول شم که می تونم تا لنگ ظهر که چی بگم لنگه عصر زیر کولر بخوابم و کلی خوش بگذرونم و سیب ترش نمک بزنم و پُز بدم. ولی اگه قبول نشده باشم که ایشالله شدم. مجبورم دوباره کل تابستونو با خوندن بگذرونم.
5 - دلم می خواد که این تابستون ...
اصلاً اگه قبول نشده باشم می خوام صد سال سیاه تابستون نیاد. به دلم زهر می شه. آخه سرکوفت که نثارم می کنند کیلو کیلو هیچ مجبورم دوباره تا پاسی از شب درس بخونم و اون وقت بچه همسایه مون بستنی می خوره و واسمون زبون در می یاره.
و تازه اوووووف دوستام چی که سوار ماشین خودشون بهم پُز می دن به بهانه حرص دادن من میان تو کوچمون جلوی خونمون با ماشین واسم تک چرخ هم می زنن وای خدا چقدر ترسناک . اصلاً نمی خوام بهش فکر کنم.
فکر کنم این دقایق آخری جای تفصیل بافی بهتره بشینم 4 تا تست بزنم.
محمد قائدپور (بندرعباس)
طـرز فکـر
با ارزش ترین چیزی که می تونه یک نوجوان داشته باشه طرز فکرشه که چه جوری به مسائل نگاه کنه. چرا اکثر نوجوانان هم سن و سال من و تو به زندگی با دید حسرت باری نگاه می کنند؟ همه ما فکر می کنیم که زندگی بر طبق مراد ما نیست...
خیلی طبیعیه که همه ی ما درس داشته باشیم یا خوشبخت ترین آدمای روی این کره باشیم. و یا همیشه اون چیزی که می خواهیم رو داشته باشیم وقتی واقعاً فکر می کنیم اون چیزی که ما آرزو داشتیم نیست و هیچ چیز رو نمی شه تغییر داد باید طرز فکرمون رو تغییر بدیم.
وقتی به دید دیگه ای به زندگی نگاه کنی اون روز حس می کنی واقعاً هم همه چیز بد نیست و میشه که خوشبخت بود و احساس آرامش کرد...
دوس دارم به همه دوستان یادآوری کنم که همیشه وضعیت بدتر یا بهتری هم وجود داره ولی وقتی هیچ راهی برای تغییر موقعیت آدما نیست تنها فکر اوناست که می تونه اونا رو به همه چیز برسونه ... به همه چیز!
صمد صمدانی
گزارشی از روز معلم
اکنون که یک ماه از روز بزرگداشت معلم می گذرد گزارشی کوتاه از برگزاری این مراسم یا جشن توسط دانش آموزان دبیرستان رهنما به منظور تقدیر از دبیران خود ارائه خواهیم داد.
از چند روز قبل دانش آموزان سوم تجربی در تکاپوی برگزاری مراسمی برای دبیران خود بودند. در پی برنامه ریزی ها و تلاش های پی در پی این دانش آموزان، در نهایت این مراسم در تاریخ 12/2/91 و در سالن اجتماعات این مدرسه و با حضور اعضای انجمن اولیا و مربیان و دبیران و کادر آموزشی و تمامی دانش آموزان این مدرسه توسط دانش آموزان کلاس سوم تجربی برگزار شد.
در این مراسم برنامه هایی از قبیل تلاوت چند آیه از قرآن کریم و چندین مقاله و برگزاری مسابقه برای دبیران و دانش آموزان و پذیرایی بود و تمامی این برنامه ها با نواختن دف همراه بود. در آخر تقدیر نامه ای به دانش آموزان کوشا و فعال به رسم یادبود از طرف مدیر مدرسه اهدا شد. البته قابل به ذکر است که در روز چهارشنبه مورخه 13/2/91 در دانشگاه پیام نور مرکز اوز نیز مراسمی به مناسبت روز معلم به منظور تقدیر و تشکر از دبیران برگزار شد. که در این مراسم شهردار با اهدا لوح تقدیر و شاخه گل از دبیران این منطقه سپاس گذاری به عمل آورد.
نیره مبصر
یـه دروغ...!!!
-بزرگترین شایعه قرن!
- قوی ترین مسکن برای تسکین بسیاری از مشکلات!
کلمه ای که روزانه بالغ بر بیشتر از 80000000 هزار میلیون بار می توان بین صحبت های افراد متوجه شد.
دروغ یک اعتیاد است که از کودک 2 ساله تا افراد پیر و سالخورده برای توجیه یک اشتباه، نجات یک زندگی یا نابودی یک زندگی خلاص شدن از مخمصه برای خوش گذرانی یا طرفداری از شخصی یا چیزی به کار می برند.
وقتی صحبت از اعتیاد می شود سریعاً کشش ذهن ها به طرف اجسام خارجی مثل: سیگار، تریاک، حشیش و ... متمرکز می شود.
اما دروغ نیز یک اعتیاد است که ریشه در ذهن افراد دارد و در نظر بهترین راه حل ممکن برای حل یا رفع مشکلات است.
دروغ باعث می شود ذهن فرد دیگر توانایی پیدا کردن راه حل های بهتر را نداشته باشد. همچنین فرد دچار حالت تیک عصبی می شود و ذهن او شدیداً ضعیف می شود و حافظه کوتاه مدت آنان شروع به فعالیت می کند به طوری که دروغ هفته پیش خود را فراموش می کنند و این هفته برای همان شکل قبلی دروغ جدیدی سرهم بندی می کنند.
همچنین فرد دچار وسواس فکری می شود و خیال می کند چون خود روزانه دروغ می گوید دیگران نیز دروغ می گویند و این موضوع سبب اختلال در زندگی او می شود.
همان گونه که اعتیاد را می توان ترک کرد، دروغ را نمی توان ترک کرد اما می شود کم کرد.
کم کم، آهسته، بطوری که فرد بتواند روح خود را در مقابل فشارهای بعدی مقاوم نگه دارد.
در گذشته تا مجبور نبودیم دروغ نمی گفتیم اما امروزه تا مجبور نباشیم راست نمی گوییم.
به امید ترک این عادت زشت، زندگی زیباتر و وجدانی آسوده تر
زینب راوند
من مثلاً امروزی
تو جنوبی ترین نقطه اتاقم (نمی دونم چند متری) که ازش به عنوان دنج ترین منطقه اتاق یاد می کنم، نشستم و دارم با هر شیوه ای که شده کاری می کنم تا حواسم به همه جا جز درس نباشه !!! از خدا خدا کردن گرفته تا وارد کردن شوک (ضربه) به سر و اعضای دیگه بدنم.
مثلاً کوبیدن سر به دیوار مثل یه تلنگر، نخیر این حواس سرجاش نمیاد که نمیاد ...
بعد از کلی کلنجار با مو و دست و پا، چه می دونم از در و دیوار بالا رفتن احساس می کنم کتابو ببندم سنگین تره!
موقع درس خوندن که می شه، کل بچه محصلا پیکاسو می شن، رایج ترینش هم کشیدن انواع: جک و جونور، ما رو عقرب و حتی نوشتن اسم خودت به صورت نستعلیق رو دیوار و یه قلب تیر خورده کنارش!
جالب اینجاست که موقع پیکاسو شدنت هم حواست به کاری که می کنی نیست واسه خودت تو عالم هپروت به سر می بری. تازگی نداره ما همیشه جسممون یه جاست، روحمون یه جا دیگه، روحت یه جاهایی میره که خودت تا حالا نرفتی.
چند تا حالت داره:
از اونایی هستی که هنوز انگشت شست پای راستشون تو بچگی مونده و همیشه و هر زمان خاطرات بچگی شون رو واسه خودشون تداعی می کنن.
یا از اون جرگه آدمایی که رو عرش هستن و یه عده دارن واسش کف می زنن.
یا به کلی اوت و غرق در دنیای صورتی احساسات.
مهم نیست.
واسه چهار تا نوجوون مثلاً روشن فکر و امروزی مثل من و تو همیشه یه شعار کذایی هست: «کسی درکم نمی کنه» با دو تا خبر شنیدن و چهار تا کتاب خوندن فکر می کنیم عالم تر از ما وجود ندارد یه عبارت واسه توصیف اینجور حرفایی که از تو گلومون می پره بیرون هست... (جوگیری) واسه هممون پیش اومده ولی انکارش می کنیم.
سخت فرو رفتی تو افکارت که صدای گوشیت در میاد فکر نمی کردی رو سایلنت نباشه و همچنین می پری طرفش که انگار سفیر آلمان قرار بوده اس ام اس بده به طور صد در صد اس ام اس از کسی نیست جز یار با وفای تو ایرانسل، مخت دود می کنه و گوشی رو با دیوار یکسان می کنی به خودت بر می گردی می بینی یه گوشه اتاق افتادی، هیچ کاری نکردی دریغ از این که فردا امتحان داری و هیچی نخوندی.
همیشه خودتو توجیه می کنی، اشکال نداره دفعه دیگه می خونم. اما همین آش و همین کاسه در صوت خراب کردن امتحان، تقصیر رو می اندازی گردن دبیر.
این که نشد کار. من دنبال راه حل این معضل می گردم... راه حل چیه ؟؟!!
محمد احمدی
پچ پچ در شهر...
خبر 1: بازم آخر سال تحصیلی شد و موقع امتحانات و دغدغه های زیاد.
خبر 2: فلکه خروجی به طرف دانشگاه پیام نور مرکز اوز بهترین تفریحگاه برای خانواده ها شناخته شد.
خبر 3: جاده جلوی سپاه در دست تعمیر است.
خبر 4: سر سبز و زیبا شدن فلکه امام شافعی چهره زیبایی به شهر داده است.
خبر 5: چند ماه گذشته اما هنوز که هنوزه خیابان تائب اوزی روشنایش تغییر نکرده.
خبر6: اردوی دوستانه تفریحی کمیته نسل پویا و نیمکت به میمند.
خبر7: افتتاح فاز 4 آزمایشگاه 2 پیام نور مرکز اوز
خبر8: بر اساس نظام قدیم یه طرح جدید تصویب شد که جای اول راهنمایی ششم داشته باشیم.
خبر 9: دبیرستان رهنما و احمدپور جزء مدارس نمونه دولتی انتخاب شدند.
خبر10:بشکه های چسب خورده پاساژها باعث بیماری کودکان شد.
خبر11: خراب کردن بلوار خیابان و تبدیل سازی به اتوبان.
نظرات شما عزیزان: